حتی دردهایم هم درد میکند...
این روزها از جنس دردم ...
علاجی نیست...
باکی نیست...
پردردی هم عالمی دارد...
درد خودش درد ندارد...
سرم درد میکند از این همه سردرگمی..
از این همه
سرگرمی های پوچ..
چشمانم سوز دارد...
نه سوز سرما نه...
بلکه چشمانم میسوزد از این همه الودگی فکر و ذهن...
کاش دنیا هم مکثی میکرد..
کاش دنیا هم سرعت گیر داشت...
کاش توقف میکرد اندکی در برابر غم هایم...
هه انگار عادت کرده ام به غصه خوردن...
از تمام شیرینی های دنیا این غصه های تلخ بود که نصیب من شد...
و .... این است سرنوشت من.تماشاییست
برچسب: این روزها از افشین,این روزها از امیر پدرام,
نویسنده: پرهام کوشکی